مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
250
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب دويست و پنجاه و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، علاء الدين به آن بازرگان گفت كه : پدرم از بهر من پنجاه بار بضاعت مهيا كرد و ده هزار دينار زر نقد به من داد و من سفر كرده ، بغابة الاسد برسيدم . عرب بر من بتاختند و مال مرا بگرفتند . من بدين شهر ، درمانده نميدانستم كه در كجا شب بروز آورم . چون اين مكان بديدم ، درين مكان جا گرفتم . بازرگان كه از توانگرى پدر علاء الدين باخبر شد ، به دو گفت : چه مىگويى اگر دخترى زيباروى را به همسرى تو درآورم ؟ علاء الدين گفت : او را بچه سبب به من خواهى داد ؟ بازرگان گفت : اين پسر كه مىبينى ، پسر برادر من است و پدر او جز او پسرى نداشت . و مرا نيز دختريست كه جز او دختر ندارم و او را نام ، زبيده عوديه و در حسن و جمال ، به شهر اندر ، شهره است . و اين پسر ، او را دوست ميداشت . ولى دخترك ، اين را ناخوش ميداشت . اما من شرط نهادم كه هرگاه ده هزار دينار زر نقد به من دهد ، دختر را به همسريش درآورم . قرار ما با اين برادرزاده ، تا امشب بود . اينك كه زمان به سر آمده و او توانائى آن را نيافته ، بر آن شدم كه همسر مناسبى براى دختر بيابم . چون تو را ديدم ، دريافتم كه تنها تو شايستگى همسرى او را دارى . اينك اگر تو نيز مايل هستى ، برخيز و بيا تا تو را به ازدواج دختر درآورم . علاء الدين كه چنين شنيد ، با خود انديشيد هيچ راهى بهتر از اين نمىباشد و در هرحال از بسربردن در كوچهها بهتر است . پس برخاسته ، با ايشان به سوى خانهء پدر دخترك رفت . ليك در ميان راه با خود مىگفت كه چگونه تا هنگام شب ، توانايى پرداخت ده هزار دينار زر نقد را خواهد يافت . چون به خانه رسيدند ، برادرزاده ، خشمگين برفت . آنگاه پدر دخترك ، قاضى و شهود را حاضر آورد و به دو گفت : با اين شرط ، صيغهء ازدواج را بخوان كه اين جوان تا امشب ، ده هزار دينار زر نقد را فراهم بياورد . و گرنه دختر را از او خواهم گرفت .